تبليغاتX
من اینجایم...!
  من اینجایم...!

اینکه آسمون وقت غروب قرمز ینی تو روز خوبی داشتی!!!

 

ز نادانی خود نالم

دوشنبه چهاردهم آذر 1390

 

خدایا نوشتم

نوشتم دستان عباس قربانی لمس آب بود و چشمانش قربانی دیدن آن

رو به روی عطش گریه های کودکان حسین

خشکی گلوی بی صدای علی اصغر

نوشتم میدانم ک حق

عاشقی

ایستادن

کلمه ی لا اله الا الله

فرصت خلق  تصویری که هنوز هم در پی ادراکش عالمی حیرانند

از بین میرفت به بارش باران

مثل پخش شدن رنگها روی بوم

نوشتم آب امتحان سختی بود

امتحان سختی است!

امیدانی خدایا

این همه نوشتم اما هیچکدام معنا نبود

خدایا به همین شبها و روزها قسم هیچ نمیدانم

از آنچ شد

از عباس

از حسین

خدایا

صدایم العطش کودکان میان تپش امواج

تشنه ام

باران ببارم

نیست عباسی که دستانش قربانی شوند

چه کنم؟

 

 

اخبار

چهارشنبه نهم آذر 1390

 

مدتی دارم هر شب خواب یه آدم رو میبینم

چر اشوو نمیدونم

دعوا

فرار

شاید از قبل میدیمو و حالا این فقط یه مچ گیریه!خودم مچ خودمو میگیرم

هنوز دنبال کارم!

و در فکر اینم که یه تغییر اساسی اینجا ایجاد کنم.

 

 

فرار

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390

 

تا حالا چند بار این خابو دیدم

برام عجیب و ترسناکه

میترسم

درمیرم

شاید از افکار مشوش روزانه ام ناشی میشه

از ترسی که درونمو پرکرده و حتی گفتن ازش هم ترذسناکه

از همه چیزهای غلط

نمیدونم

شاید کم کم

کمکم دارم دیونه میشم؟

 

 

مامان بهار

جمعه بیستم آبان 1390

 

خب من دلم تنگ شده

خب من وقتای انار خوردنم همش یاد شما میفتم

خب دلم میخاد براتون انار بیارم

خب دلم تنگ شده...

 

 

تولدت مبارک دوس جونم

جمعه بیستم آبان 1390

 

الهی قربونت برم

منیره کوچولوی من

عزیزم

تولدت مبارک


خب شارژ نداشتم چه جوری میگفتم

 

 

حس تنهایی

چهارشنبه هجدهم آبان 1390

 

خدایا

من تنهام

خیلی تنهام

عین خودت

که تنهایی

همیشه

میشه درکت کرد؟

اما تنهایی فقط و فقط شایسته ی خودته

تنهام نذار

کمکم کن

 

 

تخلیه چاه!

سه شنبه هفدهم آبان 1390

 

رو یاهای دوران کودکیم مرا در آغوش گیرید

دنیااااااااا من همون روح لطیفو میخام

همون حس پروازو


وای چرا این دوره ی ماهانه من درست نمیشه

کلافه میکنه آدمو

بابا شد دوماه همراه با افسردگیهای گاهو بیگاههو درد

د بیا خلاصم کن دیگه

قبلا نمیومدیم انقد نازو فیلم نداشتی


میشه از زندگی من بری بیرون

یه بار اومدی

گمشدی

ینی گمت کردم

تازه دارم خودمو پیدا میکنم

از همه اون استرسهای لعنتی دور میشم

از همه ی اون گریه های شبانه

دارم معنی خیلی چیزا رو با همین قلب زخمی در حال التیامم میفهمم

دیگه نمیتونم

گم شووووووووووووووووووو


چه روز برفی شده تو آبان ماه

2-3 پر زعفرون به پیشنهاد الهه ریختم تو چای واسه حل مشکلم الان قلبم داره از تو دهنم میزنه بیرون حالا گفت یه چند روزی باید بخوری!
 

 

عید عاشقی مبارک

دوشنبه شانزدهم آبان 1390

 

کاش زبانم و قلمم انقدر الکن نبود که شرمنده تان نباشم

قبل از هر چیز

عید عاشقی مبارک

با یک دنیا آرزوی خوب


کلمات داستان تیغ ابراهیم و گلوی اسماعیل تکرار مکرراتند

آنچه که مانده از نظر من چیزی است که کلمات لوس کرده اند

که هیچ کس نمیتواند برایش معنا تعریف کند

چیزهایی هست پشت کلمات

جایی نزدیک قلب

روایت را باید مزه مزه کرد

لمس کرد

ذره ذره فهمید

که وقتی سر پایین میاندازی که معشوقا تسلیم

جگرت را هم که پاره پاره درتشت ببینی تسلیمی

زهر را هم به رضا مینوشی

تیغ هم در دستت باشد گلوی سپید فرزندت مقابل چشمت

باز هم تسلیمی

سالها ی سال نموری زندان را که تجربه کنی

دلت آرزوی بیرون رفتن به میل خودش را نمیکند

دلت بنده است

بنده ی عشق

مثل ما امروزی ها سردی و سیاهی و تنهایی برایت افسردگی نمیشود

میفهمی که چه میگویم

همه ی اینها اتفاق میفتد چون تو تسلیمی

این کلمات به اظهار راحتتند

شاید عادت دعا کردنهایم شده باشند

اما اما عجیب سختند که بخوانی

سرو جانم فدایت

زندگیم فدایت

بابی انت وامی

همه ی اینها را که گفتنش برای خودم سخت بود

که باز آنچه میخاستم بگویم نشد 

شاید اصلا نباید چیزی مینوشتم!

گفتم که یادم باشد

حواسم باشد

کاش عشق فقط لقلقه ی زبانم نبود

که همان هم باز رنگ امیدی دارد

کاش بچشم طعم این کیمیای هستی بخش را

که حتما معنای آرامش خواهد بود

و بودن و بودن

وتسلیم بودن

و آرامش وآرامش

 

 

اعتیاد

پنجشنبه دوازدهم آبان 1390

 

دنیا آدمو معتاد میکنه

معتاد میکنه به بودنی که خوشرنگ نباشه شاید

انقدر طنازی میکنه طنازی میکنه

که دلت خوش بشه به رنگ لباشو

هیکل زیباشو

چشمای خمارش

داره دروغ میگه

میخاد بسنجدت

ببینه تو پشت همهی اینا

همه ی کادوهایی که براش میخری

همه ی تیپای قشنگی که براش میزنی-آخه مگه میدونی سلیقش چیه؟شاید همون دوتا حوله سفید براش کافی باشه!_

همه تلاشایی که براش میکنی

میتونی اونچیزی که هستو ببینی

میتونی به قلبش راه پیدا کنی

تو چقدر میفهمی

و اگه نفهمی

غرقش میشی

غرق همهی چیزایی که بهترین کلمه براش همون تکرار ظواهر

میری تا لب چشمه و تشنه بر میگردی

حسرت یه آغوش به دلت میمونه

هی میریو درجا میزنی

بهش نمیرسی

میمونی تو رویای هم.خواب.گیش

چون نفهمیدیش

چون گولشو خوردی

چون کسی بهش میرسه که میفهمدشه

اونوقت شاید بفهمه که باید رد شه حتی!

...

همه اینارو گفتم که بگم

این روزا دلم خیلی هوای جایی رو کرده که 3 سال پیش بودم

بگم منم معتاد شدم به همین دنیای دویدنو نرسیدن،میگم باید کند باید دل برید اما...اعتیاد دیگه

معتاد شدم وایسم یه گوشه و نگاش کنم

درد دایی بهروز وضعیت سفیدو حالا خوب میفهمم

مرد میخاد کندن

مرد میخاد درست بودن

نه...نه...نه اشتباه نکن نفیش نمیکنم

تا نفهمیش باید پشت خط وایسی

عبوری در کار نیست

نمیشه پرید

دنیارو...

خیلی دلم هوای کندن کرده

هوای جاییو کرده که این روزا خیلی حرفشه

حاجیا میرنو میان

دلم هوای کلمه ایو کرده که معنا شده

دلم هوای نشستن روی پله های اطراف اون حرم امنو کرده

تکیه به دیوارش

و نگاه کردن

فقط نگاه کردن

وووواااااااایییییی من دفترمو میخااااااممممممم خداااااااا!

دلم تنگ شده برا گوش تیز کردنا و شنیدن صداهایی غیر از صدای آدما

دلم حتی برای غربتی که حسش کردم تنگ شده

برای ترسی که حس کردم تنگ شده

برا لمس خاک احد تنگ شده

برا اشکام تنگ شده

برایییییی...

خدایا دلم تنگ شده

و اعتقاد دارم به این جمله که لطفت از جرمم بیشتر آره بهش اعتقاد دارم

به اینکه تو این مدت تنهام نذاشتیو هوامو داشتی خدا

اعتقاد دارم

اما

حرفم مضحکه دنیا

تو که بهم نچسبیدی!

میشه به یه اشاره ی ابرویی چیزی

ولم کننننننن

دلم میخاد سرمو برگردونم سمت قلبم

که انگار یه تخته سنگ روشه

گرد گیری کنم خونت

با اشکام بشورمش

تطهیر بشم

دعوتت کنم به خونت که قلب منه

اگه لایق بدونی

بچرخم دورت

آی بچرخم

آی بچرخم...

 

 

این منم...!

سه شنبه دهم آبان 1390

 

دارم سعی میکنم کاملا حواسمو بدم به پستی که دارم مینویسم که غلط نداشته باشه نه از لحاظ املایی نه...

از صب سعی کردم یه چیزی برای امروز بنویسم

چند بار بازو بستش کردم

قلمو کاغذ آوردم

اما

همه چی سپید موند

آخه امروز روز تولد منه

من ۲۳ ساله میشم

راستی یه مدت از پیر شدن میترسم

باید به همسنام نگاه کنم تا حس جونی داشته باشمو این حس بره!

برام عجیبه!شاید فک میکنم بر اساس کارایی که باید انجام بدم زمان داره زود میگذره و این یه جور ترس از عقب افتادنه!

به هر حال ۲۳ سالم شد

۲۳ سالی که ۴ سالشو از یه لحاظایی هدر دادم اما یه چیزا ی خوب و یکسری روابط خوب و بد رو هم تجربه کردم اگر کارگر افتد!

من ۲۳ ساله ام

من با یه عالمه رویا

و یه اخلاق خراب

اول سعی کنم اخلاقمو درست کنم آره!

امیدوارم سال بعد به لطف خدای مهربونی که همیشه پشت و پناهم بوده بتونم به آرزوهام برسم

که میدونم مثل همیشه هوامو داره

خدایا به داده ها و نداده هات شکر

ازم چیزیو نخواه که نمیتونم

هیچوقت دستاتو ازم نگیر این یه خاهشه

و کمک کن سربلند باشم

و شرمنده خودتو خلقت که برام الان مهمترینشون پدرو مادرن و جلب رضایتشون نشم

کمکم کن بتونم به آرزوهایی که میدونم مشترک بین منو اونهاس برسم/یم

و لبخند از سر رضایت و آسایشو ببینم رو چهرشون

خدایا عاشقتم

آرامشم

آرومه آروم...

 

 

 
 

شانار

سلام
وجودهر آدم پر از کلمه است
پر از حرف
که باید فعل اقرا براش صرف کنی
بخونیش
بفهمیش
اینجا هستم که...خودمو بخونم!
همین

 

آرشيو مطالب

آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
 

Weblog Themes By Blog Skin
 

 

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود